دگر باره کوچه باغ دلتنگی هایم را با پرتویی از شعاع شما منتهی میکنم تا روی قلب خسته ام نامتان را در تنهاترین غربت ها لمس کنم وانگشتان نیمه جانم را برای گرفتن بارگاهتان التماس می کنم !

تارو پود وجودم یخ زد...

از همان لحظه ای که برای بار آخر از باب الرضا دست به سینه از محضرتان خداحافظی کردم ...

مولا اینجا هوا بس نا جوانمردانه سرد است ....
آتش غفلت روز به روز شعله ور تر می شود و کار وکاسبی وجدان روز به روز کساد تر !!!


از شما دورم اما ...

از بزرگترها شنیده ام هر جا که باشی دست به سینه که بگذاری و رو به بارگاهتان خالصانه که بخوانمتان انگار در جوار حرمتان ،شما را زیارت کرده ام . 



س در میان آسمان ها حرمتان را دوباره می بویم و اذن دخول می خوانم ،اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک ....


حواسم بهتان هست آقا ..گرچه دل مشغولی ها امان سبک شدن نمی دهد اما ...

کنار شما که نیستم اما از عمق وجودم حواسم به شماست مولا !

برای شما دلتنگم حتی لحظه های که کمرنگ بودم ،حواسم به شما بود ...

کنار شما نیستم اما هرروز برایتان می میرم و باز از حرم وجود مقدستان دوباره جان می گیرم و زیر سایه شما سبز می شوم از نو.

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی ....


این حق من است که کاسه های خالی شفاعت را پر کنم

مگر نه این که خودتان فرمودید:"هرکس از شیعیانم مرا زیارت کند در حالی که عارف به حق من باشد در قیامت شفیع او خواهم بود." 

مولا کاش من لیاقت شناختتان را داشته باشم و شما پیاله ی من حقیر را پر کنید ...من کوچکتر ارآنم که شما  را در قلب خود جای دهم  چرا که بزرگترین آدم ها هم نمی توانند بزرگی شما در در چشم ودل هایشان جای دهند اما شما بزرگواری ...

و آدم های پست وحقیر را چه کاری جز چشم دوختن به دستان شفاعت بزرگان !