نگاهی که خدا را دید

نام شفا یافته: اکبر عابدینی

نوع بیماری: نابینا

سن: 12 سال

اهل: زنجان

تاریخ شفا: شهریورماه  1369–

برابر با 29 صفر و مصادف با شب شهادت امام‌رضا (ع)


تصویر تزینی است

امروز نگاهت خدا را دید.
عشق کار خودش را کرد و تو با چشمانی که نگاه نداشت او را دیدی .آمده بودی تا عاشقانه‌ات را با او بگویی. بی‌قرار اما با وقار وارد حرم شدی.  

مثل آنروز که بی‌قرار اما آرام و با وقار وارد مسجد شدی. حال دیگری داشتی.

می‌دانستی که در آن هنگام از روز کسی در آن‌جا نیست، پس تنها می‌توانستی با خدایت در خلوت و جلوت مسجد، درد دل کنی.

کنار منبر، رو به قبله نشستی و آرام زیر لب زمزمه‌ای سوزناک را آغاز کردی. در خود نبودی. از خود و بی‌خود شده بودی. اشک در ابر خانه‌یِ نگاهِ بی نورت خانه کرده بود و میل به باریدن داشت. ابر چشمانت را تکاندی و باراندی، وقتی زمزمه‌ات آرام آرام بالا گرفت و در زیر طاق بلند مسجد پیچید، دیگر خود نبودی. آنجا نبودی. دلت می خواست صدایت تا خود خدا برسد. به خدایی که در خانه‌اش پناه گرفته بودی. همیشه دوست داشتی برای مردم بخوانی. شبها که همه در هیئت جمع می شدند و حاجی با آن صدای گرمش برایشان نوحه می‌خواند. تو در گوشه مسجد آرام اشک می‌ریختی و این آرزو را در دل می‌پروراندی. خواندن برای مردم.

بقیه در ادامه مطلب

رویت را به سمت مردم چرخاندی وبرای آنان خواندی. مردمی که در آن‌هنگام از روز در مسجد نبودند. مسجد خالی بود، اما تو حضور آنان را حسّ می‌کردی. برایشان خواندی و برای خودت گریستی. خواندن که نبود. درد دل بود. گله و شکایت. نوحه و ندبه. حالا نوای نوحه‌ات در همه مسجد پیچیده بود. آنقدر درخود و بی‌خود شده بودی که متوجّه حضور حاجی در مسجد نشدی. حاجی جلو آمد و در کنارت نشست. محو شنیدن صدای تو شده بود. آن‌قدر با شور می‌خواندی که او هم‌نوای با تو می‌گریست.

هق‌هق گریه‌اش را که شنیدی، به خود آمدی. خجالت کشیدی و سکوت کردی. حاجی دست بر شانه‌ات گذاشت و گفت: چه پرشور می‌خوانی.

سر فرود آوردی و در خجلت خود هیچ نگفتی. گفت: صدای خوبی داری. چرا شبها در هیئت نمی‌خوانی؟

جوابی برایش نداشتی.

از کودکی که بر اثر حادثه‌ای نابینا شدی، منزوی و گوشه‌گیر شده بودی. نخواستی به او از شرم و خجالتت چیزی بگویی. سکوت کردی. حاجی گفت: امشب هیئت با نوحه تو سینه خواهد زد. باز هم سکوت کردی. سکوت تو نشانه رضایتت بود و آن شب در هیئت چه پر سوز و پر شور خواندی.

-         اکبر من تازه جوان است خدایا چه کنم؟

   در حرمش شور و فغان است خدایا چه کنم؟

هیئتی وارد حرم شد. نوحه‌خوان پرسوز و پرشور می‌خواند و سینه‌زنان پرشور بر سینه می‌کوفتند. دلت به وجد آمد. حالت همانشب را داشتی که برای اولین بار و با تشویق و اصرار حاجی در مسجد نوحه خواندی.

نوحه‌خوان، همان نوحه‌یِ آشنا را می‌خواند. پشت پنجره فولاد نشسته‌ای و همنوا با او زمزمه می‌کنی.

مثل آنروز که برای هیچ‌کس و همه کس در مسجد ‌خواندی و صدایت را خدا شنید. امروز هم صدای نوای نوحه‌ات در زیر طاق بلند آسمان پیچید و تا خدا رسید. مردی دستت را گرفت و ترا با خود به مرکز هیئت برد. نوحه خوان با دیدن تو و آن نگاه مات و بی‌نورت ساکت شد. سینه زنان به تحیّر و اندوه در تو خیره ماندند. مرد فریاد کشید: چرا نوحه نمی‌خوانی؟

تو نفهمیدی که خطابش با توست یا با نوحه‌خوان. امّا همین‌که نوحه‌خوان شروع به خواندن دوباره کرد، دانستی خطابش با او بوده، نه تو. نوحه خوان با اشک و سوز می‌خواند و سینه‌زنان با عشق و درد بر سینه می کوفتند. تو در میان جمعیت ویلان و سیلان مانده‌ بودی و نمی‌دانستی چه بکنی؟

حاجی می‌گوید: بخوان. حسّ می‌کنی همه نگاه‌ها معطوف توست. گلویت را صاف کرده و شروع به خواندن می‌کنی. با نوای محزون تو، جمعیت یکنواخت و منسجم سینه می‌زنند. چنان با سوز می‌خوانی که صدای هق‌هق گریه از گوشه و کنار مسجد بگوشت می‌آید.

فردا همه جا و در تمام محلّه، صحبت از توست. گویی نوای گرم تو بر دل مردم نشسته است. همه از تو حرف می‌زنند و به پدرت تبریک می‌گویند. از آن‌شب به بعد تو نوحه‌خوان ثابت هیئت می‌شوی. حاجی حساب ویژه‌ای برایت باز کرده‌است.

یک‌شب که برای خواندن نوحه به مسجد می‌روی، قبل از ورود به مسجد ، زنی جلویت را می‌گیرد. از خواب غریبی می‌گوید که برای تو دیده است.

برای تعبیر همان خواب غریب، حالا در صحن حرم و در میان هیئت سینه‌زن، ویلان و سیلان مانده‌ای و نمی‌دانی چه ‌بکنی؟

زن می‌گوید:

- خواب دیدم که در مسجد نوحه می‌خواندی. مردی نورانی بیرون مسجد ایستاده بود و با نوای نوحه تو می‌گریست. مرا که دید، گفت: چرا برای شفا به مشهد نمی‌آید؟

 گفتم: نمی‌دانم.

 گفت: به او بگویید دهه آخر صفر را به مشهد بیاید و در حرم من نوحه بخواند. من منتظرش می‌مانم. 

آن‌شب ماجرای خواب را با حاجی درمیان می‌گذاری.

لبخندی می‌زند و می‌گوید: چه بهتر از این. امام طلبیده است.

دهه آخر صفر را در مشهد هستی. هر روز در حرم، دخیل شفاعتت آقا هستی.

امّا امروز روز دیگری است. روز شفاعت و شفا.

دستی دستت را گرفته، تو را از میانه دایره سینه‌زنان بیرون می‌کشاند و کنار حوض آبی می‌نشاند. مشتی آب به صورت می‌زنی و از خنکای آن به وجد می‌آیی. نوری بر نگاهت می‌تابد. زرد... آبی... سبز. رنگها در برابر نگاه خاموشت نقش می‌گیرند و تصویر می‌سازند. صحن در برابر چشمانت روشن می‌شود. فریاد می‌زنی و نام او که بلندترین نامهاست را بر زبان جاری می‌سازی. مردم ترا در آغوش می‌گیرند و کسی از آن میان فریاد می زند: او شفا گرفته است.

جمعیت به سمت تو هجوم می آورند. بر دستها بالا می روی و آسمان در نگاهت می نشیند. آبی. پاک. بی لک.

از بلندای دستها به سمتی که نشسته بودی نگاه می‌کنی تا مردی را که دستت را گرفته بود و ترا بمیان جمعیت هیئت کشانده بود، بیابی. کسی در آن‌جا نیست. نگاهت را به سمت پنجره فولاد می‌چرخانی. مردی نورانی، با قامتی بلند و شولایی سبز، برویت لبخند می‌زند.