آن‌چه خدا بخواهد...

 

شفایافته‌: اهل چناران

نوع بیماری: فلج مادرزاد

نتیجه تصویری برای پیر زن

عکس تزئینی است 

چهره‌ا‌‌یِ روستایی و آفتاب سوخته‌ داشت. از خطوط چهره‌اش می‌شد بخوبی فهمید که رنج و اندوهِ زیادی در سینه دارد. به نظر می‌رسید شصت سال را رد کرده است، اما سن‌ و سالش کمتر از پنجاه بود. پسر بچه‌ای را بر پشتش بسته بود و با چوبی که حکم عصایش بود، بسختی راه می‌رفت.

به چادر ما که رسید لحظه‌ای درنگ کرد. نگاهی به داخل چادر انداخت و گویی تصمیم گرفت که لحظه‌ای استراحت کند. به سمت تختی که در جلوی چادر گذاشته بودیم تا زائرین خسته دمی را بر آن نشسته و خستگی از تن بدر کنند، رفت و بر آن نشست.

سال پیش هم که در همین چادر استراحتگاه زائرین پیاده خدمت می‌کردم ،روزی این زن را با همین سر و وضع و با همین پسرک بر پشت بسته‌ دیدم، اما چندان توجهی به او نکردم. شاید امروز که نظرم را بخود جلب کرده است، بخاطر دیدن دوباره‌اش در دو سال پیاپی، آن‌هم با همان وضع و حالت می‌باشد.

زن پسرک را از پشتش باز کرد و روی تخت خواباند. با مهربانی بر صورت او بوسه زد و شروع به صحبت و بازی با وی کرد. سینی چای را آماده کردم و به سمتش رفتم. سلامی کردم  و سینی چای را جلوی او گرفتم. با مهربانی پاسخ سلامم را داد و استکان چای را از سینی برداشت. پرسیدم:

- چیز دیگری نیاز ندارید؟

گفت: فقط دعا.

جواب کوتاهش مرا مشتاق کرد تا در کنارش بنشینم و لحظه‌ای را با وی هم‌سخن شوم. پرسیدم:

-  اجازه هست بنشینم.

گفت: زمین خداست، از من اجازه می‌گیرید؟

گفتم: نکند که مزاحمتان باشم؟

گفت:

- اختیار دارید. مراحمید. این ما هستیم که مزاحم شما شده‌ایم.

بعد نگاهش را در نگاه من دوخت و با حسرت ادامه داد:

- خوشا بحال شما که خداوند لطف کرده و سعادتتان داده است تا خادم زوّار امام باشید.

گفتم:  سعادتی بالاتر از این‌که زائر پیاده آقا هستید؟  خداوند لطفش را شامل حال شما نیز کرده است.

آهی کشید و گفت: خدا کند که لایق این سعادت باشیم.  

پرسیدم: حاجت داری؟

لبخند تلخی زد و گفت:  آدم بی‌حاجت به این راه نمیاد.

گفتم: من سال پیش هم شما را در همین محل زیارت کردم. با همین وضعیت امروز آمدید و نشستید. با چای و میوه پذیرایی شدید و رفتید. پارسال نیز همین کودک را بر پشت داشتید. می‌توانم بپرسم او کیست؟ و بیماری‌اش چیست؟

نگاهش را به سمت کودک گرداند و گفت:

- تا وقتی شفایش را نگیرم، هر سال همین راه را با پای پیاده خواهم آمد و او را هم با خود خواهم آورد. من شفایش را از امام خواسته‌ام و ایشان را در پیشگاه خداوند واسطه قرار داده‌ام تا شاید خدا به کرم و جودش نگاهی بر من و بیمارم بیندازد. پسرمه. یگانه دردانه‌ام.

-: بیماریش چیست؟

-: می‌بینید که؟ تکه گوشتی است لَس و بی‌حرکت. از روزی که به دنیا آمد، فلج بود. دست و پایش به اختیار نبودند و تکان نمی‌خورند. دعا کنید آقا. دعا کنید که هیچ مسلمان و حتّی نامسلمانی چنین اندوهی را در زندگی‌اش‌ نداشته باشد.

سرم را پایین انداختم تا قطره اشکی را که در خانه چشمم روییده بود از نگاه زن پنهان کنم. او هم رویش را گرداند و با گوشه چادر اشک از نگاهش گرفت. از جای برخاستم و زن را به حال خود تنها گذاشتم تا خستگی از تن زدوده، به‌راهش ادامه دهد. امّا فکر و خیال او و آن کودک بیمارش هیچ‌گاه از لوح ذهنم پاک نشد.

یک زن... یک مادر... با چه امید و آرزویی فرزندش را به دنیا می‌آورد. او را بزرگ می‌کند تا از شیرینی حضورش در خانه لذّت ببرد. امّا گاهی چنان پیش می‌آید که این لذّت تبدیل به ذلّت می‌گردد. فرزندی که باید عصای دستت باشد، باری بر دوشت می‌شود.‌

اندیشیدم که این زن تا کی می‌تواند این‌کار را ادامه بدهد؟

اگر خدا فریاد آه و حسرتش را نشنود و پاسخی نده...

زیباساز

د، تا کی این توانایی را دارد که فرزندش را بر دوش بکشد و به نذری که دارد پایبند بماند؟

حتی از اندیشیدن به این موضوع نیز دچار اندوه ‌شدم. در دل از خدا خواستم نیاز زن را آن‌گونه که خود صلاح می‌داند برطرف سازد.

از زن خواستم که عکسی را بیادگار با او و فرزندش بگیرم. با لبخند پر اندوهی گفت:

- مردم با شادی‌هایشان عکس یادگاری می‌گیرند، آن‌وقت شما می‌خواهید با کوه غم یادگاریتان را ثبت کنید؟

گفتم: بگویید اسوه‌یِ ایمان. اسطوره صبر.

با اکراه پذیرفت و من با او عکسی گرفتم که هرگاه نگاه می‌کردم، بی‌اختیار می گریستم و برای شفای پسرک دست به دعا می ‌شدم.

یکسال از ماجرای ملاقاتم با آن زن گذشت.

ماه صفر سال بعد دوباره در همان چادر به خدمت زائرین پیاده مشغول شدم.

از روز اوّل که به چادر آمدم، مدام این اندیشه در ذهنم می‌چرخید که آیا آن زن را دوباره خواهم دید؟ خیلی دوست داشتم که از سرنوشت فرزندش با خبر بشوم؟ 

آیا امسال هم آن زن با بیمار فلجش خواهد آمد؟

آیا زن توانایی بر پشت کشیدن فرزند و پیاده طی کردن این‌همه راه را دارد؟

همانطور که به خدمت زائرین مشغول بودم، حواسم نیز به جادّه بود تا هیچ رهگذری از قاب نگاهم دور نماند.

آن‌رو‌ز، نزدیکی‌های غروب بود که زن را دیدم. از دور پیش می‌آمد، بی‌آن‌که کودکی را بر دوش و به‌همراه داشته باشد. تنهایِ تنها بود.

هزار اندیشه در ذهنم جان گرفت.

شاید کودک مرده.

شاید زن توانایی همراه کشاندن او را نداشته.

شاید...

وقتی زن به چادر ما رسید. نگاهی کاوشگر به درون چادر انداخت. انگار در پی من می‌گشت. خودم را به قاب نگاهش کشاندم. از همان فاصله دور سری تکان داد و سلامی کرد. آن‌گاه به انتظار بر روی تخت نشست. بسرعت لیوانی را برداشتم و در آن چایی ریختم و به سمتش رفتم. نگاه متعجّب مرا که دید، لبخندی زد و گفت:

-  انتظار داشتی امسال هم کودکم را بر پشت بسته باشم؟

نمی‌دانستم در پاسخ سوالش چه بگویم؟ سکوت کردم. او لبخندی زد و گفت:

- کودک بزرگ می‌شود و من پیر. او سنگین می‌شود و من ناتوان. چطور انتظار داری همه سال او را بر دوش بکشانم و با خود بیاورم؟

- پس نذرت چه می‌شود؟ تو گفتی تا شفایش را نگیری همه ساله او را هم به همراه خود خواهی آورد.

- آری. گفتم. همین را هم به امام گفتم.

- حال ناتوان شدی و از گفته‌ات پشیمان شدی؟

- پشیمان؟ کِی گفتم پشیمان شده‌ام؟

- خوذت گفتی که ناتوان شدی. دارم می‌بینم که او را با خود نیاورده‌ای. این جز پشیمانی از عهد و پیمانت با خداست؟

خنده‌ای بر لبانش نشست. جرعه‌ای از چای نوشید و گفت:

- پارسال وقتی به حرم رسیدم. پشت پنجره فولاد، کودکم را از پشتم باز کردم و بر روی زمین گذاشتم. با حالتی زار، مشبّک ضریح را در مشت‌هایم گرفتم و با درد نالیدم:

- یا امام‌رضا دیگر نمی‌توانم. خسته شده‌ام. چندین سال است که این راه را آمده‌ام و دریغ از گوشه‌یِ نگاهی. آخر من زنم. مادرم و فرزندم را سالم می‌خواهم.

با اشک و التماس لحظاتی را با امام درد دل کردم که ناگهان کسی مرا صدا زد و گفت:

- هی خانم. مواظب کودک‌تان باشید. دارد دور می‌شود.

با دلهره خود را از پنجره کندم و به جایی که کودکم را بر زمین گذاشته بودم، نگریستم. از کودک خبری نبود. نگاهم را به اطراف چرخاندم، او را دیدم که بر پاهای خودش ایستاده بود و با کودکی هم سن و سال خود بازی می‌کرد. از شدّت هیجان فریادی زدم و از هوش رفتم.

 وقتی بهوش آمدم، زن‌های زیادی بالای سرم جمع شده بودند و همهمه‌ای در میان‌‌شان جاری بود:

                     - چه شده ؟

                     - گویا پسری را خدا شفا داده.

                     - این زن مادر اوست؟

                     - آری مادر است و از خوشحالی بیهوش شده.

                     - بیماری فرزندش چه بوده؟

                     - فلج مادرزاد.

                     - عجیب است. یعنی فلج مادرزاد شفا گرفته ؟

                     - آری. هر آن‌چه خدا بخواهد آن شود.

                     - حالا پسرش کجاست؟

-  بردنش دفتر شفایافتگان.

- خوشا به سعادتش.

- امام نظر کرده است.

- ...

در جایم نیم‌خیز شدم. کودکم همراه با مردی جلو آمد و روبرو با نگاهم ایستاد.انگار هیچوقت فلج نبوده است. او را به آغوش گرفتم و بوسیدمش. تنش بوی گل می‌داد. بوی اقاقیا. بوی عطر و اسپند و گلاب.

زن لیوان خالی‌اش را در سینی قرار داد و رو به من ادامه داد:

- خدا نخواست بیشتر از این سختی ببینم. او به دعای شما توجّه کرد و مرا از این رنج برای همیشه رهایی بخشید.

به چهره زن نگریستم. انگار جوان‌تر شده بود. دیگر آن خطوط غم و اندوهی که چهره‌اش را پیرتر از سنّی که داشت نشان می‌داد در صورتش نبود.

گفتم: چرا با خودت نیاوردیش؟

گفت: هنوز کوچک است و تحمّل پیاده‌روی طولانی را ندارد. انشااله بزرگتر که شد حتما هرسال همراه خودم می‌آرمش.

زن خداحافظی کرد و رفت. امّا اثر حضورش و خاطره ماجرایی که برایش اتّفاق افتاده بود همیشه در ذهنم باقی ماند.