تبلیغات
نگار غریب
منوی اصلی
لینک دوستان
نویسندگان
نظرسنجی
شما کدوم یک از مطالب رابیشتر دوست دارید؟







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

دلتنگی حس عجیبی است

که گاهی شما را به یادم می آورد

گاهی یعنی همیشه ، گاهی یعنی الان !!!

مـَـن اسیـر ِهــر کـه بـاشـم ،

ضــامنـــم تنهــا یـکیـست ...

السََّلام علیـک یـا عـلی بـن مـوسی الـرضـا
( محدثه طایفی
منتظر نظرات مفیدتون هستم ولطفا از نظرات تبلیغاتی خود داری کنید ایمیل وبلاگ هم درج شده میتونید مطالبی رو با مو ضوع امام رضا بفرستید تا با نام خودتون ثبت بشه
ممنون...

جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهدا

لوگوی دوستان
کاربردی
پخش زنده حرم کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک



کد کج شدن گوشه تصویر

کد گرد شدن عکس

ابر برچسب ها
آقا سلام از دور     
                  

                                            


                      بعد از رکوع و سجده و بعد از قیام از دور             
                     هر شب دو زانو می زنم با احترام از دور 
                        دستی به روی سینه و دستی به روی تو
                          روی لبم گل می کند : اقا سلام از دور 




طرح صلوات هدیه به امام رضا     
                                           


طرح صلوات هدیه به نگار غریب

ما را کرمش داد ز هر غصه نجات بر معرفت و مرام سلطان صلوات
هرکسی که تمایل داره توی این طرح شرکت کنه لطفا عدد صلوات رو کامنت کنه ممنون از همراهیتون




......     

                           

                                
"یا امام رضـــــــــــا"

اگربناست که لطف کسی به مابرسد
خداکند فقط ازجانب شمابرسد
نخواه منت بیگانه برسرم باشد
خوش است خیرهمیشه از آشنابرسد
از آستان رضا ع هرچه می رسد بی شک
بدون واسطه از محضرخدابرسد
شمادعاکن اگرعمر من کفاف نداد
جنازه ام شب جمعه به کربلا برسد..

گیــــرم رقبـــا بـر در تـو صـــف زده باشنـــد این بوسۀ ما را بده، یک دانه صفی نیست ♥•٠·˙ ▰ صلوات خاصه امام رضا علیه السلام: ▰ اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکــــ



                                                    نتیجه تصویری برای پنجره فولاد تو

بعضی اوقات دلم عجیب میگیرد

وسعت تنهای ام خیلی زیاد شده
خسته تر از همیشه ام
دلم سکوت میخواهد به اندازه تاریکیه شب های دلتنگیم

دلم سکوتی میخواهد به وسعت سکوت حرمت



بطلب تا که نگاهت بکنم     



 

بـــــہ ســـــرم غـــــیـر هـــــواے تـــــو تـمــــــنـایــے نـیـسـتـــــ

 

بـــطـلــبـــــ تـا ڪہ فـــقـطــ ســـــیـر نـگـــــاهــتـــــ بـــــڪنـم

 

♥الـسـلامـ عـلـیـڪ یـا سـلـطـان عـشـــــق یـا علـے بـن مـوسـے الـرضـا♥



امروز را با تو شروع میکنم     


                           


امـروز با شـاخه گلـی سـرخ و دستانی لـرزان به دیدارت می آیـم

 

ایـن اشکـهای مـن از سـردلتنـگی اسـت !

 

دلتنـگی برای بوسـه زدن بر زیارت نامه ات

 

کاش بـودی ...!

 

امـروز دلـم آتـش گـرفت و دوبـاره غریبی را حـس کـردم

 

میـدانـم جـای تـو خـوب اسـت ...

 

و فرشـته هـای آسـمان هرـروز را بـرایـت جشـن مـیگیـرنـد






                                   1a9f7ca520146c83bebf6dbc2d77b1ca-425


دختر بچه ای معلول شفا گرفته بود ، آوردنش
پرسیدم : چی دیدی میشه بگی ؟
با آرامش خاص گفت ، فقط به پدرم بگو بیاد
به پدرش گفت :
آقایی نورانی به سرم دست کشید و گفت؛
« به پدرت بگو به خواهرم چیزی نگوید آبرو داری کند »
اشک پدر ریخت رو به من کرد و گفت :
وقتی دخیل بستم به امام رضا گفتم؛
می خوای دخترمو شفا ندی ، نده...
ولی اگه برگردم میرم قم به خواهرت گلایه میکنم...
.
.
.السلام علیک یا امام الرئوف
منبع : معجزات امام رضا ع



نگاهی که خدا را دید

نام شفا یافته: اکبر عابدینی

نوع بیماری: نابینا

سن: 12 سال

اهل: زنجان

تاریخ شفا: شهریورماه  1369–

برابر با 29 صفر و مصادف با شب شهادت امام‌رضا (ع)


تصویر تزینی است

امروز نگاهت خدا را دید.
عشق کار خودش را کرد و تو با چشمانی که نگاه نداشت او را دیدی .آمده بودی تا عاشقانه‌ات را با او بگویی. بی‌قرار اما با وقار وارد حرم شدی.  

مثل آنروز که بی‌قرار اما آرام و با وقار وارد مسجد شدی. حال دیگری داشتی.

می‌دانستی که در آن هنگام از روز کسی در آن‌جا نیست، پس تنها می‌توانستی با خدایت در خلوت و جلوت مسجد، درد دل کنی.

کنار منبر، رو به قبله نشستی و آرام زیر لب زمزمه‌ای سوزناک را آغاز کردی. در خود نبودی. از خود و بی‌خود شده بودی. اشک در ابر خانه‌یِ نگاهِ بی نورت خانه کرده بود و میل به باریدن داشت. ابر چشمانت را تکاندی و باراندی، وقتی زمزمه‌ات آرام آرام بالا گرفت و در زیر طاق بلند مسجد پیچید، دیگر خود نبودی. آنجا نبودی. دلت می خواست صدایت تا خود خدا برسد. به خدایی که در خانه‌اش پناه گرفته بودی. همیشه دوست داشتی برای مردم بخوانی. شبها که همه در هیئت جمع می شدند و حاجی با آن صدای گرمش برایشان نوحه می‌خواند. تو در گوشه مسجد آرام اشک می‌ریختی و این آرزو را در دل می‌پروراندی. خواندن برای مردم.

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
کبوترم هوایی شدم     
                          [      


دل ما نازک و ابیات شما سنگین است     
                                                                   به تو کل نام اعظم اسمت.....


                                                                  

عاشقانت همه نامی و نشانی دارند انکه در عشق تو بی نام و نشان است منـــــــــــم

اینکه میخوانمت از دور دلیلش این است

دل ما نازک و ابیات شما سنگین است

پ.ن:بازهم خیال شما مرا برداشت
 تا کجا میبرد مرا خدا میداند


آن‌چه خدا بخواهد...

 

شفایافته‌: اهل چناران

نوع بیماری: فلج مادرزاد

نتیجه تصویری برای پیر زن

عکس تزئینی است 

چهره‌ا‌‌یِ روستایی و آفتاب سوخته‌ داشت. از خطوط چهره‌اش می‌شد بخوبی فهمید که رنج و اندوهِ زیادی در سینه دارد. به نظر می‌رسید شصت سال را رد کرده است، اما سن‌ و سالش کمتر از پنجاه بود. پسر بچه‌ای را بر پشتش بسته بود و با چوبی که حکم عصایش بود، بسختی راه می‌رفت.

به چادر ما که رسید لحظه‌ای درنگ کرد. نگاهی به داخل چادر انداخت و گویی تصمیم گرفت که لحظه‌ای استراحت کند. به سمت تختی که در جلوی چادر گذاشته بودیم تا زائرین خسته دمی را بر آن نشسته و خستگی از تن بدر کنند، رفت و بر آن نشست.

سال پیش هم که در همین چادر استراحتگاه زائرین پیاده خدمت می‌کردم ،روزی این زن را با همین سر و وضع و با همین پسرک بر پشت بسته‌ دیدم، اما چندان توجهی به او نکردم. شاید امروز که نظرم را بخود جلب کرده است، بخاطر دیدن دوباره‌اش در دو سال پیاپی، آن‌هم با همان وضع و حالت می‌باشد.

زن پسرک را از پشتش باز کرد و روی تخت خواباند. با مهربانی بر صورت او بوسه زد و شروع به صحبت و بازی با وی کرد. سینی چای را آماده کردم و به سمتش رفتم. سلامی کردم  و سینی چای را جلوی او گرفتم. با مهربانی پاسخ سلامم را داد و استکان چای را از سینی برداشت. پرسیدم:

- چیز دیگری نیاز ندارید؟

گفت: فقط دعا.

جواب کوتاهش مرا مشتاق کرد تا در کنارش بنشینم و لحظه‌ای را با وی هم‌سخن شوم. پرسیدم:

-  اجازه هست بنشینم.

گفت: زمین خداست، از من اجازه می‌گیرید؟

گفتم: نکند که مزاحمتان باشم؟

گفت:

- اختیار دارید. مراحمید. این ما هستیم که مزاحم شما شده‌ایم.

بعد نگاهش را در نگاه من دوخت و با حسرت ادامه داد:

- خوشا بحال شما که خداوند لطف کرده و سعادتتان داده است تا خادم زوّار امام باشید.

گفتم:  سعادتی بالاتر از این‌که زائر پیاده آقا هستید؟  خداوند لطفش را شامل حال شما نیز کرده است.

آهی کشید و گفت: خدا کند که لایق این سعادت باشیم.  

پرسیدم: حاجت داری؟

لبخند تلخی زد و گفت:  آدم بی‌حاجت به این راه نمیاد.

گفتم: من سال پیش هم شما را در همین محل زیارت کردم. با همین وضعیت امروز آمدید و نشستید. با چای و میوه پذیرایی شدید و رفتید. پارسال نیز همین کودک را بر پشت داشتید. می‌توانم بپرسم او کیست؟ و بیماری‌اش چیست؟

نگاهش را به سمت کودک گرداند و گفت:

- تا وقتی شفایش را نگیرم، هر سال همین راه را با پای پیاده خواهم آمد و او را هم با خود خواهم آورد. من شفایش را از امام خواسته‌ام و ایشان را در پیشگاه خداوند واسطه قرار داده‌ام تا شاید خدا به کرم و جودش نگاهی بر من و بیمارم بیندازد. پسرمه. یگانه دردانه‌ام.

-: بیماریش چیست؟

-: می‌بینید که؟ تکه گوشتی است لَس و بی‌حرکت. از روزی که به دنیا آمد، فلج بود. دست و پایش به اختیار نبودند و تکان نمی‌خورند. دعا کنید آقا. دعا کنید که هیچ مسلمان و حتّی نامسلمانی چنین اندوهی را در زندگی‌اش‌ نداشته باشد.

سرم را پایین انداختم تا قطره اشکی را که در خانه چشمم روییده بود از نگاه زن پنهان کنم. او هم رویش را گرداند و با گوشه چادر اشک از نگاهش گرفت. از جای برخاستم و زن را به حال خود تنها گذاشتم تا خستگی از تن زدوده، به‌راهش ادامه دهد. امّا فکر و خیال او و آن کودک بیمارش هیچ‌گاه از لوح ذهنم پاک نشد.

یک زن... یک مادر... با چه امید و آرزویی فرزندش را به دنیا می‌آورد. او را بزرگ می‌کند تا از شیرینی حضورش در خانه لذّت ببرد. امّا گاهی چنان پیش می‌آید که این لذّت تبدیل به ذلّت می‌گردد. فرزندی که باید عصای دستت باشد، باری بر دوشت می‌شود.‌

اندیشیدم که این زن تا کی می‌تواند این‌کار را ادامه بدهد؟

اگر خدا فریاد آه و حسرتش را نشنود و پاسخی نده...

زیباساز



ادامه مطلب


تعداد صفحات : 10

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |